THE END

دلم میخواهد به جبران همه پستهای تــلخی که گذاشتم برایتان از احساسات قشنگ این روزها بنویسم . دلم میخواهد به جبران همه حس های ناخوشایندی که بعد از خواندن پستهایم داشتید ؛ با هر پست لبریزتان کنم از حس های قشنگ . اما ....

 به این امید که نام "خُـدا" در عنوان مرا به سمت سعادت هدایت کند ؛ نام این خانه را دستهایی به سوی خدا گذاردم . اما به وضوح میدیدم که بیشتر از امید داشتن به خدا در حال شکایت و سوگواری بودم . کم کم دلم نخواست بنویسم . دیدم این نوشته ها با هدف تاسیس این وبلاگ همخوانی ندارد . 

اما حالا میبینم که نام خدا کار خودش را کرد و من حالا و اینجا حس هایی را تجربه میکنم که به خواب هم نمیدیدمشان . حس هایی پر از امید ؛ عشق به زندگی و اعتماد به نفس . خـــداحــافظ روزهای تلخ و حس های تهوع آورد

ماه ها به فکر تعطیل کردن اینجا بودم اما جراتش را نداشتم . اما امروز با اطمینان قلبی ، بدون ترس ، بدون غم مینویسم بانوی باران دیگر پستی نخواهد گذاشت و این وبلاگ و خاطراتش را در گذشته جا خواهد گذاشت .

+ باورم نمیشود که با این همه هیجان و شادی اینجا را تعطیل میکنم . همیشه فکر میکردم تعطیل کردن پر از غم باشد اما همانطور که با شور و شوق شروع کرم با شور و شوقی بیشتر به زندگی اینجا را در گذشته ها پشت سرم خواهم گذاشت

دوستتان دارم . محبتهایتان همیشه در قلبم خواهد ماند . خــدانـگـهـدار

/ 0 نظر / 22 بازدید