بهشت زندگی من : اپیزُد دوم

تصمیم میگیرم قسمتی از راه رو پباده از کنار رودخونه برم. چقدر جای مادمازل خالیه ؛ معمولا تو این فصل از شرکت پیاده میومدیم سمت خونه . آخه مادمازل از این شرکت رفت

صدای آب ، نسیم خنک بهاری با بوی زندگی و طراوت ، آفتاب کم جون فروردین ، نفس های عمیق ، شور و شوق مسافرانِ اندک شهر و نشاط همشریهایی که به ذوق این همه زیبایی در جوار رودخانه ، لحظه ها را سپری می کنند که تعدادشان کم هم نیست ،پرم میکند از زندگی.

خانوم و آقای مسنی، روی زیر اندازی که پهن بر سبزی چمن هاست به خواب رفته اند و چقدر دوست دارم جای آنها و البته بدون هیچ زیراندازی رو چمن های سبز خوابی عمیق و آرام را تجربه کنم.

 بارانے نوشت :

خداوندا در این حال و هوای بهاری و وجودی پر از آرامش و زمینی بس زیبا که بر من جز قدم زدن در بهشت چیز دیگری تداعی نمیشود ؛ با هر نفسی تو را سپاس میگویم و با هر قدمی شکر گذار این همه نعمت و رحمتت هستم . آغوشت بازتر از این هم خواهد بود؟؟؟ چطور سپاس تو را به جا آورم که بعد از حدود 20 روز بی تابی و احساس افسردگی در زیباترین روزهای سال ؛ باز هم احساس زندگی درونم جان تازه ای گرفت

 

جا افتاده :

1+ با رسیدن به روزای آخرِ ... ، با چند پیام کوتاه و این پیاده روی لذت بخش باز هم زندگی و آرامش را نفس کشیدم

2+ این اتفاقات مربوط به ساعت 3 بعد ازظهر  5 شنبه 1391/01/17 بود

3+ این پست از قبل آماده بود گفتم بزارم که یکی دو روز نیستم اینجا سوت و کور نمونه :دی . 

/ 0 نظر / 22 بازدید