سفری به شیرینی یک رویا

 

قطاری در رویا

ساعت 10 شب بود که وارد قطار شدم . آقا نبودید ببینید چه قطار تمیــــز و باغ دلگشایی بوداا . از تمیزی بـــــــــــرق میزد و من هر لحظه روح مسئولینش رو مزین میکردم و مورد عنایت قرار میدادم . به شدتی شوکه شده بودم از کثیفی قطار و تنگیِ جا و کوچک بودن کوپه که نمیدونید . 6 نفر آدم توی کوپه که لابد به زور 4 متر میشه.

اونوقت تخت وسط که باز میشد دیگه تو هم باید میخوابیدی وگرنه گردنت باید قطع میشد تا بتونی بشینی :دی.

دستکش های نازنینم رو وارونه کرده بودم و گذاشته بودم قسمت باز کیفم که کیف کثیفم با تمیزی قطار از بین نره اما در یک لحظه غفلت ؛ صندلی قطار دستکش ها را ربود و دیگه به درد استفاده نمیخورد

ملافه ها هم آی تمیــــز بود [ اینقدر که دلت میخواست مال خودِ خودت باشه نه قطار ] . دستای من که ی جور چرب شده بود از بالا بودن میزان کثیفی . روی ملافه های قطار ملافه خودم رو پهن کردم و خوابیدم اما چنان بوی مطبوعی به مشام میرسید که کم کم داشتم "اَشهَدم" رو میگفتم بله این بو ، بویی نبود جز از دستشویی قطار . جای تکون خوردن نداشتم چون دلم نگرفت مانتوم رو جایی غیر از ملافه عزیزتر از جانم بگذارم و تا صبح حواسم به این بود که مانتوم چروک نشه.

ساعت 4 داشتم منجمد میشدم و ملافه ای که 8 لا فقط روی بالاتنه ام انداخته بودم هم تاثیری نداشت اما دیدم پتوهای قطار کثیف میشه من دستام رو بهش بزنم . حیفه بزار تمیز و نو بمونه . 1 ساعت بعد فهمیدم ای دل غافل ؛ این خانوم بالایی گرمش شده و در کوپه رو باز کرده نامرد و من متوجه نشدم و تا صبح چون بید لرزیدم

توی کوپه 2 تا کوچولو هم بودند . به همسفر گفتم بدبخت شدم. 2 تا بچه تو کوپه مون هست فکر کنم تا صبح بیدارم . اما خدا رو شکر اون کوچولوها ، بامزه و کم سرو صدا بودند.

وقتی آقاهه اومد ملافه ها رو تحویل بگیره پسر کوچولو گفت : آقا دیشب اومدی تخت رو باز کردی ؛ مخلصتیــــــم و ما مرده بودیم از خنده. خیلی لوتی صوبت میکرد و لحن صوبتهاش طنز بود

 

 راه آهن :

به همسفر ابلاغ کردم بارون میاد اما موقع پیاده شدن [ساعت 5:15] شدتش خیلی زیاد شده بود اما من غمگین و ناراحت نبودم از اینکه ی کمی هم خیس بشم ؛ برعکس همیشه. این یعنی کولاااک :دی

از اونجایی که کوله پشتی من رو خواهری با خودش برده بود ؛ مجبور شدیم کوله پشتی مارکدار داداشی که فقط 1 جیب داره رو سعادت مند کنیم و با خودمون ببریم . هم میشد کلاسی گذاشت ؛ هم با کفشم هماهنگ بود (البته نه رنگش) و هم کوله پشتی بود بالاخره [بانوی ندید بدید]

رفتم دستشویی که خودمو کمی مرتب کنم و اونقدر قیافه ام خواب آلو نباشه . چون کوله پشتی جیب نداشت و همه چیز رو یک جا گذاشته بودم تمام کیفم شب گذشته با درآوردن یک ملافه بهم ریخته بود و در راستای مرتب کردنش جورابهای نازنین راهی زمین متبرک دستشویی شد . با عجله ؛ بدون هیچ فکری فوری گذاشتمشون داخل یک نایلون که به بقیه وسایل در تماس نباشه و جورابهای تمیزی که همراهم بود رو پوشیدم .

همسفر طفلک از ساعت 4:50 پی گیر رسیدنم بود و حدود 6:40 رسیده بود راه آهن . من باید سریع دستشویی رو ترک میکردم که زیاد منتظر نشه . بنابراین فرصتی برای 10 بار دست شستن نبود . باید سریع آماده میشدم . این بود که مجبور شدم در دهن وسواسم رو محکم بگیرم و از اون مکان مقدس به سرعت خارج شم :دی

5 دقیقه بعد از تماسش بالا بودم که دیدم روبرو منتظرم ایستاده . رفتیم باهم صبحانه خوردیم و البته مصرانه میخواست انتخاب با من باشه ما هم که مظلوووووووم . اطاعت کردیم و جاتون خالی کره مربایی خوردیم دلچسب.

بعدش ی جایزه گرفتم برای اینکه سر کلاس دست به سینه و ساکت بشینم . حالا جایزه از اوناست که حیفت میاد استفاده کنی مبادا گم شه .

6:45 بود که گفتم پیاده بریم انگار بارون بند اومده . اما هنوز کم کم میومد و کلا چنین پیشنهادی از من بعید بود . کفش نازنینم توی آب های سیاه پیاده رو صیقلی شد . تا ایستگاه شوش پیاده رفتیم . بعدش منِ ندید بدید توی مترو سرم گیج میرفت :)) . واسه دانشگاه نذاشتم سوار تاکسی بشیم چون بارون شدید بود و کمی خیس شده بودیم. طفلی رو نزدیک 50 دقیقه رو پا نگه داشتم چون حاضر نشدم بشینم

 

میعادگاه علم :

حدود 8:25 بالاخره معبود نمایان شد و از آن ورودی گلالود که کفشمان را اینبار رسما به گند کشید ؛ وارد شدیم.  استاد برای ویدئو پرژکتور ما را از کلاس 101 به سایت ؛ از سایت به 107 ؛ و در نهایت طبق معمول پت و مت به همان 101 منتقل کرد. سر کلاس رسما خواب بودم و به شدت سردم بود.

حرف مفت زیاد زد ؛ استادِ رو میگم . پی گیر کار کلاسی شدم که مسئولش دو تا از خانوما بودند که شکر خدا زورشون میومد حرف بزنند .

از شدت گرسنگی دستام میلرزید . بالاخره با التماس ، کلاس ساعت 1 تمام شد و بنده برای امر خطیری دنبال دبلیو سی میگشتم. طبقه همکف بودم . خانومه گفت برو طبقه 3 . از اونجایی که آسانسور هنوز افتتاح نشده ؛ شایدم نشه 3 طبقه رفتیم بالا . باز پرسیدم که گفتند برو طبقه زیر زمین ؛ تو زیرزمین خانومه گفت همون طبقه همکف باید بری. خلاصه داستانی داشتیم ماهاااااا جاتون خالی

تازه دستشویی با اون همه کلاس ؛ خشک کن و جا مایع برقی ؛ مایع دستشویی نداشت . با بدبختی و با تجهیزات سفری کم دستهامو رو شستم و تشریف بردم نمازخونه و ردیف جلو نشستم . چشمتون روز بد نبینه که دیدم مامان عزیز تر از جان ؛ هفته قبل که با ماشین خودمون رفتیم ؛ میوه نیاورده بود !!! اما حالا که تنها بودم 2 تا کیوی بدون نایلون را از سر اِرق؟ مادری ؛ همسفر من کرده بود. یکی اش که تو قطار افتاد رو زمین و یکی دیگه در امر جابجایی های ناگهانیِ دل و روده کیفمان؛ له شده و آبشان جاری شده بود .

با بدبختی همه را خشک کردم . البته خوبه که میزان کلینکس های همراهم نسبتا زیاد بود ؛ طبق معمول . باز خوبه جلوی چشم بقیه نبودم و پشتم به دیگران بود . بعد از نماز با بی کلاسی تمام ، غذایی که مامان برام گذاشته بود رو خوردم و از دانشگاه زدم بیرون که برسم به خواهر عزیز تر از جانم

 پ.ن :

1 + قصه خیلی طولانی شد. خوبه یک روز اونجا بودم . بقیه اش رو تو ی پست دیگه میزارم

/ 35 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دخترک پاییز

یه پیشنهاد، منتظر گذشت زمان نباش... حال داغونت رو خود خواسته تغییر بده به حال خوش... چطور؟... ادامهء ماجرای سفرت رو با طنز بنویس... حتی اگه شده چند بار بنویس و پاک کن تا مثل همین پستت پر از شادی و انرژی بشه... مطمئن باش، آخرش میبینی که حالت بهتر شده... با پست خاطرات کودکیم امتحانش کردم که میگم... عجیب ذهن آدم رو گول میزنه و حال آدم رو تغییر میده... شروع کن... بسم الله...

دخترک پاییز

بانو، تو میتونی... میتونی بازم به همهء ناملایمات و چیزهایی که علیهت هستن بگی بیخیال... شونه هاتو بنداز بالا و بگو بیخیال... دست خودته... مطمئن باش که میتونی... قربون اشکات برم، اون مرواریدهای چشمای قشنگت رو خالی کن تا دلت سبک بشه؛ اما راه رو با شادی برو... با دلی سبک شده... با ذهنی طناز که دنبال یه سوژه است از هر چی که میبینه... حتی از ترک دیوار... میخوام برگشتی، یه پست پرانرژی ازت ببینم... اوکـــــــــــــی؟ [تایید]

نازبانو

یک وقتهایی من واقعا نمیدونم توی این شرایط چی بگم؟!

سما

آخی عزیززززززززززم چقدر اذیت شدی به خاطر کثیفی. ولی شاید این خودش یه جور درمان باشه!!! منم یه زمانی خیلی پاکیزه بودم و دوستم با قرار دادنم تو همچین شرایطی یه کمی از اون وسواس رو تعدیل کرد! انشااله برای تو هم همینطور باشه[لبخند][ماچ]

صنم

سلام چه سفر دل انگیزی داشتی بابا[نیشخند] من نشده تاحالا با قطار سفر کنم اما فکر نمیکردم انقدر......[سبز] خب اون اتوبوس قرتیا! کرایشون چنده؟[چشمک]

یک انسان

خواهش [گل] میگم پس هر هفته از این پستای شاد دارین بیایم بخونیم؟ [شیطان] خوب اون مورد خوابگاه، یه ذره فرق داشت، ما خوابگاهی بودیم و اگر مثلا مایع دستشویی تموم میشد یا نبود زود میرفتیم از اتاق صابون شخصیمون رو برمیداشتیم، ولی آقایون چون مثل خانوما یه کیف همیشه باهاشون نیست معمولا در همراه داشتن امکانات جانبی مثل صابون مسافرتی کوتاهی میکنند :D و مثلا همین باعث میشه که من هروقت قدیما مسیر 16 ساعته تا تهران رو میرفتم طوری برنامه ریزی میکردم که تا خود تهران اصلا بین راه دستشویی نرم! :D

مبتدی

سلام عزیزم دلم برات خیلی تنگ شده

بهار(بوسه ي تقدير)

همين قدر كه بهت خوش گذشته باشه خودش خيليه.اشكال نداره هر چي هم طولاني بنويسي

دخترک پاییز

خواهش میکنم... کمترین کاری بود که به عنوان یه دوست در اون شرایط میتونستم برات انجام بدم... [ماچ]