هنوز شهید نشدم :دی

من رفتم و اومدم و از شهادت هم خبری نشد . اگرچه تو قطار فکر کردم که از بوهای مطبوع در فضا مجال نفس کشیدنم را از دست خواهم داد اما خدا نخواست

بچه ها گفته بودم ی کم وسواس دارم؟؟

مامان به شدت از اینکه مجبورم این راه رو برم و بیام خوشحاله چون مجبورم وسواس رو بزارم کنار . حالا بگم چی شد ؟

دستکش هام افتاد روی تشک قطار ؛

توی دستشویی راه آهن موقع وضو گرفتن جورابهام افتاد رو زمین

بدتر از اینا وقتی رسیدم تهران بارونی میومد که نگوووووووووو : منم که بدم میومد خیس شم. حالا خوبه همسفری اومد دنبالم وگرنه که باید همونجا تا شب عزا میگرفتم بدون چتر و بلد نبودن راه ها تو این بارون

بعدش پام رفت توی گودالی که پر از آب سیاه بود  و کفشای نو نازنینم رسما به گند کشیده شد

وقتی رسیدم سر کلاس استاد دیوونه 3 بار در عرض 15 دقیقه کلاس رو جابجا کرد.

دستشویی دانشگاه مایع دستشویی نداشت . این هم ماجرایی بود براتون میگم.

بعد مامان 2 تا کیوی از سر لطف مادری بدون نیلون گذاشته بود تو کیفم ؛ یکی اش افتاد رو زمین . اون یکی هم تو کیف نازنینم له شده بود و همه زندگیم به گند کشیده شده بود

بعد تو مترو هرجا میخواستم برم بالا ؛ پله برقی میومد پایین . هرجا میخواستم برم پایین ؛ پله برقی میرفت بالا 

بعد با همون لباس خیس مجبور شدم سوار تاکسی شم

سرتون رو درد نیارم. همه این اتفاق ها افتاد و من فقط لبخند زدم . نفس شادی کشیدم و ی ذره هم حرص نخوردم . این یعنی معجزه نیشخند . 

یعنی من اینقدر وضع ام خرابه که به این میگن معجزه؟؟؟ 

اصلا باید با این همه اتفاق شهید راه علم و دانش میشدم اما نشدم خنده . 

ظرفیت منو دارید ؟ فقط ی روز رفتم و اومدم اندازه ی هفته میخوام راجع بهش بنویسم . اینا فقط خلاصه بود . بعدن مفصل مینویسم که یادم بمونه روز اول چقدر شاد و پر انرژی بودم با همه اتفاقاتی که در حال عادی شاید فکرمو بهم میریخت ولی ی ذره هم ناراحت نشدم فقط خندیدم و تعریف کردم.

بارانــــ نوشت : خدا جونی خیلی باحالی . خدا جونم زیاد شوکه نشو از تشکرم . دور نیست روزی که باز غرغر کنم به جونت :دی 

کاش نوشت : کاش صدا بود تا با همون لحن طنز و خنده ای که برای خواهری گفتم براتون تعریف کنم :دی

خوبه هنوز به جایی نخورده کلاس رفتنم اما بعد از عید اینقدر مشغله دارم که به وبگردی نمیرسم :(

/ 0 نظر / 16 بازدید