اولین باری که از این مقنعه جدیدا سر کردم ؛ مدیر مالی به محض دیدنم گفت : خانوم مد شده طناب به روسریشون می بندند؟
با خنده گفت : آره خوب میخوان محکم بمونه ؛ نیفته
هر کسی من رو توی شرکت دید بهم گفت خیلی بهت اومده . آخه مقنعه معمولی اصلا بهم نمیاد . همیشه با مادمازل [وای چقدر دلم براش تنگ شده] بحث داشتیم و میگفت شال سر کن . مقنعه بهت نمیاد منم باید این قیافه نحصت رو هر روز تحمل کنم
همون روز رفتم آرایشگاه و خوب باز هم فردا با همون مقنعه بودم با این تفاوت که فقط یک کرم مرطوب کننده زده بودم بدون هیچ آرایشی [پوستم به حدی حساسه که جرات نداشتم آرایش کنم]. همه بهم میگفتند خیلی تغییر کردی البته بخاطر همزمانیش با چند تغییر دیگه ، علتش رو متوجه نمیشدند
باز مدیر مالی اومد اتاق ما و تا منو دید گفت : خانوم چقدر عوض شدی !!! یک مقنعه عجب تاثیری داره ها
مسئول بخش [ی آقای جوونِ] خندید و گفت : خیلی چیزا تاثیر داره آقای فلانی
دارم جریان رو برای خواهرِ تعریف میکنم که میزنه زیر خنده و میگه عین فیلم ورود آقایان ممنوع که همش میگه وای ی عینک ساده ؛ یه تغییر فرم چقدر تاثیر داره
خلاصه این داستان وسیله خنده 1 هفته امون رو فراهم کرده بود
صحبتی با آقایون : مهم نیست که چرا آقایون متوجه نمیشند ظاهر همسرشون تغییر کرده ؛ مهم اینه که همیشه دریچه محبتشون رو به همسرشون باز بزارند و به وجود همسرشون اهمیت بدند و احترام بزارند .
دی ماهی جون خوش حالم که سکوت رو شکستی و خدا کمکت کرد یک بار دیگه بعد از اون غم بزرگ بتونه بایستی و تلاش کنی . روح پدرت قرین رحمت
آجی بازیگوشی من برات دعا میکنم زود دلت شاد شه . از دیشب همش حواسم به توئه . زود خوب شو
خودمونی : اونوقت من چقدر بی جنبه ام. پست رو گذاشتم اما اینقدر که پست قبلی رو دوست دارم پشیمون شدم :دی . دلم خواست فقط ی دوستانه واسه دوستام نوشته بودم.
تذکر : نظرات بازه اما پایین زده غیر فعال
گاهی یک اتفاق کوچک دنیای داغون آدم رو از این رو به اون رو میکنه . امروز یک هدیه کوچولو گرفتم [البته خودم انتخاب کردم و خیلی پیش بینی نشده بود] که عاشقش شدم و هنوز بعد از ظهر تا حالا مثل بچه ها گذاشتمش رو به رو و نگاش میکنم از بس از داشتنش خوشحالم
چقدر لذت بخش ِ که آدم بتونه با اتفاقاتی هر چند کوچک مثل بچه ها ذوق کنه ؛ شادی کنه و حتی شب از ذوق داشتنشون بتونه دیرتر بخوابه .
بارانـــــــ نوشت : خدایا بارانی ام کن تا پاک شود درون ام ؛ روشن شود چشم دلم و زلال و شفاف شود خواسته هایم ؛ شاید آن زمان قدر تک تک نعمت ها و موهبت های کوچک و بزرگ ات را دریابم ؛ معبود بی همتای من
خودمونی : امروز به خاطر این کوچولو و خنگی اش خیلی شادی کردم و خندیدم و بقیه رو خندوندم . چقدر شاد کردن دیگران انرژی آدم رو چند برابر میکنه . من دیشب تو راه بودم و امشب ساعت 10:30 رسیدم خونه اما به خاطر همین انرژی هام ، تونستم بیدار بمونم
تشکر نوشت : ممنونم از هدیه قشنگت
در ادامه : عکس هدیه کوچولو
پیش درآمد : روزایی که حوصله کار نداشته باشم آخر وقت کاری میشم عین مموشی به قول مامان . و فقط عصبی ام که چرا من به درد هیچ کاری نمیخورم . چرا کار نکردم. حالا همه میگن این دختره اصلا کار نمیکنه
3شنبه : به همون دلیل بالا اعصابم ندارم . همش غر میزنم . میگه : باید طرز نگاهت رو به زندگی تغییر بدی . خواسته هات رو عوض که نه اما باید ویرایش کنی
آخر از بس غر زدم و باز آرومه میگم : حالا هنوزم با این اخلاقم منو دوست داری؟؟؟
میگه : آره
میگم : از بس خری . من که از خودم بدم میاد.
5شنبه : خوش اخلاقم . سوالمو تکرار میکنم و میگم دوستم داری؟؟
میگه : آره
میگم : چقدر؟؟ میگه اِن به توان بی نهایت
میگم : تو کلا خیـــــــــــــلی میفهمی
خودمونی : یعنی من کشته مرده این اخلاق گَندِ خودم شدم که با این روش بسیار منصفانه ؛ سطح درک دیگران رو اندازه گیری میکنم ==)) . شماها با چی اندازه گیری میکنید :دی
بارانـــ نوشت : خداوندا درونم پر از احساس مبهم است ؛ نمیدانم کجا ایستادم. راهم درست است یا نه ؟ کمکم کن . تو بهترین را میدانی . بهترین را برایم در پیش رو قرار بده و اگر من به بیراهه رفتم ؛ مرا به راه بیاور
+ فکر نمیکردم نظرسنجی پست قبل اینقدر بی اهمیت باشه که خیلی هاتون هیچی نگید :(
بچه ها !!! [ منظور همون خوانندگاهن گرامی اعم از خاموش و روشن ؛ خانوم یا آقا؛ خوش اخلاق یا بد اخلاق ؛ حوصله دار یا بی حوصله ؛ بابا با شما ام که داری اینجا رو میخونی دیگه!!!]
ی مدتِ به شدت سر درگمم . گاهی احساس میکنم اینجا خیلی بیخود شده . گاهی هم که ی نوشته خاص مینویسم کلی ذوقش رو میکنم. اما از وقتی درگیر کلاس های دانشگاه شدم ؛ بیشتر حس میکنم نوشته هام خیلی بیخود و به درد نخور شده
اونوقت من الان میخوام نظر شماها رو بدونم . میخوام به جای اینکه هی خودم فکر کنم نظر شماها چیه؛ از خودتون بپرسم .
از چی توی پست های من خوشتون میاد و از چه چیزی خوشتون نمیاد ؟؟
چه کار کنم که اینجا بهتر باشه ؟
درستِ هر کسی واسه دل خودش تو وبلاگش مینویسه ؛ اما بد نیست هر از گاهی ی نظری از خواننده ها بپرسه ؛ هم ایرادهاش رو میفهمه هم نقاط مثبتش رو
این موضوع خیلی ذهنم رو درگیر کرده ؛ از همتون خواهش میکنم نظرتون رو بگید حتی اونایی که خاموش هستید . ممنونتون میشم.
می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته اما و در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود.
کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری ندارم.
خداوند لبخند زد:فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد
و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت:
اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟ و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت:
فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی .
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛
چه کسی از من محافظت خواهد کرد. خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود.
کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد، اگر چه من همشه در کنار تو هستم.
در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک می دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند.
پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو.
خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیئت ندارد ولی می توانی او را مادر صدا کنی
بارانــــ نوشت :خدایا به همه مادرها کمال صحت و سلامت بالای سر فرزندان و خانواده شان عمر با عزت و طولانی عطا بفرما . فرشته ام را به خوبی محافظت کن
فکر کردیم فقط خیابون ها منتهی به باشگاه سپاهان شلوغِ ؛ 12:30 بلیط داشتم . 12 از خونه زدیم بیرون و از کوچه پس کوچه ها تونستیم برسیم به 4راه شریعتی اما سه راه حکیم نظامی به سمت صفه کلا بسته بود و پلیس هم در کار نبود.خیابون دانشگاه هم از توحید به بعد کلا کیپ تا کیپ ماشین بود. و البته فکر کنید که در طول 3 ربع ساعت ما به اندازه ده دقیقه مسیر رو رفته بودیم. ناچارن دست از پا دراز تر برگشتیم و کلاس نازنینمون از دست رفت و البته ی آقای مهربونی بود که به جای آرامش به بنده ؛ میگفت : مگه چند جلسه کلاس داری که یک جلسه اش رو هم نری . خلاصه ما از هولی که این آقای گل به دل ما انداخت نیم ساعتی گریه کردیم و خوابیدیم. عوضش فردا رو جهت اختصاص به درس و داشتن مرخصی تحصیلی ؛ به تحصیل علم و دانش در حد اعلا پرداختیم [آره جون عمه ات] . جای همگی خالی
عید نوشت :
دیروز در راستای تبریکات ؛ اس ام اس زیر به دستم رسید و با خوندنش و تصورش لبخندی روی لبهام اومد و دیدم واقعا باید اینطور باشه :
به پای مردی بشین که رژ لبت رو پاک کنه ؛ نه ریملت رو
واقعا این خیلی مهمه که مردت باعث نشه پای چشمات سیاه بشه با اشکایی از ناراحتی که اون باعثش شده.
باز هم تولد حضرت زهرا رو تبریک میگم :)
بارانــــ نوشت : خداوندا ما را بیاموز و کمک کن آنگونه که تو می پسندی با والدینمان رفتار کنیم و سخن بگوییم باشد که جز مقربین درگاهت شویم
تبریک اول :
عشق یعنی مادر
صبر یعنی یک زن
مهر یعنی دختر
نور یعنی خواهر
هرچه هستی عشق ،صبر ،مهر یا نور
پیشاپیش روزت مبارک
تبریک دوم :

بعد از پایان بازی به اندازه ای صدای سوت دست و موزیک اومد ؛ که مامان ی لنگه پا ایستاده بریم تو خیابون . جای همگی خالی رفتیم دم باشگاه سپاهان و چه خبر بود. از شدت خوشحالی مردم گریه ام گرفته بود . کاش هر از گاهی ی جشنی فستیوالی چیزی برگزار میشد جوونها و مردم خودشونو تخلیه کنند .
خدا رو شکر که همین فرصت های کم هم هست و میشه مردم رو اینطور هیجان زده دید.
زنده باد سپاهان
کسب عنوان نائب قهرمانی تیم تراکتور رو هم به تبریزی ها به خصوص استنلی گل تبریک میگم
یعنی براوو به این همه مهارتم واسه دوستیابی . کافی اراده کنم ؛ همچین دوست میشم با ی نفر و اونم حال میکنه ....
پریروز که رفتم پیش روانشناسم ؛ تو سالن انتظار با ی دختری که پزشکی میخوند و انترن بود دوست شدم. اینقدر با هم خندیدیم که نگو . یاد وب نوشته های یک جراح افتادم و براش جریان جسم خارجی رو گفتم و کلی خندیدیم . بعدش سوالای پیش پا افتاده ای هم که از رشته اشون داشتم رو پرسیدم و بهش میگفتم بهم نخندیا خوب سر از رشته اتون در نمیارم :دی
از طرفی منشی خانوم دکتر عجیب ؛ با من رفیق شده. پریروز میخواست من بهش مشاوره بدم . من هم در کمال اعتماد به نفس کمی راهنماییش کردم و بعد بهش گفتم عزیز من روانشناس به این گلی کنارته . ازش کمک بگیر
خلاصه که به قول دکترم بنده یک آدم رابطه گرا هستم .
اینا رو نوشتم که بگم اینم یکی از اون نعمتهای خوب خداست که بهم داده . نوشتم که یادم بیاد خیلی چیزها هست که فکر میکنیم از خودمون داشتیم و یادمون نیست خدا رو بخاطرش شکر کنیم.
بارانـــ نوشت : خدایا سپاسگذارم برای این احساس خوب ؛ برای این آرامش وجودی امروز ؛ برای خندیدن ها و رقصیدن ها ؛ برای بودن عزیزانم ؛ برای دیدنشون برای همه چیز سپاسگذارم .
خودمونی :
+عمه میگه برای عروسی موهاتو چه میکنی؟؟ میگم خودم ی کم سشوار میزنم. خوب یا بد ؛ هم دلشون بخواد که با همین وضع داریم افتخار میدیم بریم :دی . الان اعتماد به نفس رو دارید ؟؟ امیدوارم تا میرسم اونجا هم همینقدر قوی باشه :))
+ اِ واااا گاهی چه خوبه جفنگ بنویسیااا .
ادامه هم خاطرات سفرهامه که برای طولانی بودنش ادامه مطلب گذاشتم . اصراری به خونده شدن نداشتم ؛ فقط محض ثبت شدن نوشتم
