دستــــــ هایی به سوے خدا

خداوندا دستهایم را به سوی تو دراز کرده ام که راهم را روشن کنی و ناب ترین آرامش دنیا را نصیبم نمایی

مصطفی لعل شاطری: یکی از آداب بسیار سفارش شده در اسلام مهمانداری و پذیرایی از او می باشد، چنانچه برای این عمل ثوابی عظیم در نظر گرفته شده است!

در این باب حضرت محمد (ص) می فرمایند: هر کس ایمان به خداوند و قیامت دارد، باید میهمان را گرامی بدارد و همچنین بیان نموده اند: هنگامی که خداوند به مردمی اراده ی خیر نماید، هدیه ای برای آنان می فرستد. پرسیدند: آن هدیه چیست؟ حضرت فرمودند: میهمان است که رزق خود را می آورد و چون می رود گناهان صاحب خانه را نیز می برد.

در باب میهمان داری نیز از حضرت علی (ع) روایت شده است که ایشان فرموده اند:

هر مومنی که از صدای میهمان [و ورود آن] خشنود شود، گناهان او آمرزیده می گردد؛ گرچه گناهان او از زمین تا آسمان را پُر کرده باشد و در روایتی دیگر آمده است که فرموده اند: هیچ مومنی در دنیا میهمان را دوست نمی دارد، جز آن که چون از قبر خارج می شود، صورت او مانند ماه شب چهارده می باشد و اهل محشر می گویند: او جز پیامبر نیست. پس ملکی می گوید: او مومنی است که میهمان را دوست و گرامی می داشته است، پس او را مسیری جز بهشت نخواهد بود.

علاوه بر این حضرت محمد (ص) در روایتی دیگر بیان می دارند:
هنگامی که شخصی وارد شهری می شود میهمان اهل آن شهر است تا از آن شهر خارج گردد و صحیح نیست میهمان بدون اجازه میزبان خود روزه بگیرد، چرا که ممکن است آنان غذایی برای او آماده کنند و فاسد گردد و صاحب خانه نیز نباید بدون اجازه میهمان روزه بگیرد چرا که ممکن است میهمان میل به غذایی داشته باشد و ملاحظه حال میزبان را بکند و خودداری نماید»، و همچنین فرموده اند: «میهمانی سه روز است: روز اول حق و لازم است، و روز دوم و سوم [جایز است]، و بعد از آن صدقه خواهد بود.» سپس فرمود: «نباید کسی میهمانی خود را ادامه دهد تا برادر خود را به گناه وادارد» گفته شد: چگونه او را به گناه وامی دارد؟ فرمودند: آن قدر نماند که صاحب خانه چیزی نداشته باشد که او را به وسیله ی آن تامین نماید.

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع:
1- علامه مجلسی. بحارالانوار، ج75: 462، 463.
2- حسین بهارانچی. آیین همسرداری و آداب زندگی در اسلام: 293- 295.




تگ ها : به سوی بهشت
|چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢| ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ|بانوے باراטּ نظرات ()

باورم نمیشه بعد از این همه مدت هنوز هم هستن افرادی که به اینجا سر میزنند.اومدم خاطرات گذشته را مرور کنم. اما خیلی‎ش رمزداره. چرا آیا؟؟؟ تا یادم میاد خیلی کم رمزدار مینوشتم.چقدر ما آدمها زود حالتهای گذشته را به باد فراموشی میدهیم. چقدر آن روزها مضطرب بودم که همه چیز را رمزدار کردم :دی

حالا اما یکی یکی از رمزدار بودن خارجشان میکنم برای روزهای دیگری که باز هم مرور کنم گذشته را.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یاد تلخی هایش که نه اما یاد شیرینهایش بخیر




|چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢| ٦:٥٦ ‎ب.ظ|بانوے باراטּ نظرات ()

شرمندم میکنید با این همه محبت




|جمعه ۱٥ شهریور ۱۳٩٢| ٤:٠٠ ‎ب.ظ|بانوے باراטּ نظرات ()

من اینجا رو تعطیل کردم اما دلم با شماهاست . نظراتو میخونم اما دوست دارم فقط مال خودم باشند و تائیدشون نکنم

من خوبم . دلم براتون تنگ شده .

اومدم یک درخواست کنم 

نیــــــــــاز شــدیــد به انرژی های مثبت و دعاهاتون دارم 

هر وقت برام دعا کردید ؛ خدا یک جور دیگه عنایت کرده ......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوستتون دارم




|چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢| ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ|بانوے باراטּ نظرات ()

دلم میخواهد به جبران همه پستهای تــلخی که گذاشتم برایتان از احساسات قشنگ این روزها بنویسم . دلم میخواهد به جبران همه حس های ناخوشایندی که بعد از خواندن پستهایم داشتید ؛ با هر پست لبریزتان کنم از حس های قشنگ . اما ....

 به این امید که نام "خُـدا" در عنوان مرا به سمت سعادت هدایت کند ؛ نام این خانه را دستهایی به سوی خدا گذاردم . اما به وضوح میدیدم که بیشتر از امید داشتن به خدا در حال شکایت و سوگواری بودم . کم کم دلم نخواست بنویسم . دیدم این نوشته ها با هدف تاسیس این وبلاگ همخوانی ندارد . 

اما حالا میبینم که نام خدا کار خودش را کرد و من حالا و اینجا حس هایی را تجربه میکنم که به خواب هم نمیدیدمشان . حس هایی پر از امید ؛ عشق به زندگی و اعتماد به نفس . خـــداحــافظ روزهای تلخ و حس های تهوع آورد

ماه ها به فکر تعطیل کردن اینجا بودم اما جراتش را نداشتم . اما امروز با اطمینان قلبی ، بدون ترس ، بدون غم مینویسم بانوی باران دیگر پستی نخواهد گذاشت و این وبلاگ و خاطراتش را در گذشته جا خواهد گذاشت .

+ باورم نمیشود که با این همه هیجان و شادی اینجا را تعطیل میکنم . همیشه فکر میکردم تعطیل کردن پر از غم باشد اما همانطور که با شور و شوق شروع کرم با شور و شوقی بیشتر به زندگی اینجا را در گذشته ها پشت سرم خواهم گذاشت

دوستتان دارم . محبتهایتان همیشه در قلبم خواهد ماند . خــدانـگـهـدار




|یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢| ۸:٤۱ ‎ق.ظ|بانوے باراטּ نظرات ()

امروز هوس نوشتن دارم . نوشتن از تویی که تا نیمه های شب پا به پای من با همه خستگی بیدار نشستی تا کار به جای قابل قبولی برای ارائه برسد .

کوتاهی از من است اما همین که همه عزیزان همه بسیج شوند برای حل مشکل ؛ حتی اگر کاری جز دعا و احوالپرسی از عهده شان برنیایدخودش نعمتی است بس بزرگ

 

 

 

 

 

 

 

 

+ هی گولو خدا خفت نکنه . اینقدر گفتی دوست پسر که منم حس میکنم باید از این به بعد تو مناجاتم بگم دوست پسر

+گاهی وسوسه میشم یک خونه تو بلاگفا بسازم . نظرتون چیه؟؟؟

+ احتمال زیاد تغییر نام بدهیم از بانوی باران به یک اسم دلچسب و تک




|سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢| ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ|بانوے باراטּ نظرات ()

بعد از 22 روز ؛ جراتم را زیاد کرده‎ام و نشستم به شخم زدن 91 ی که گذشت . 91ی که خیلی از اولین ها را تجربه کردم اما به قدری برایم طنش عاطفی داشت که دست به دامن چیزی شدم که  دو سال از انجامش فراری بودم. حالا اما پشیمان نیستم . آخر حال من خیــلی بهتر است.

فروردین 91  بعد از ثبت نام برای اولین بار، من بودم و جاده و مقصدی که نامش تهران بود [از لحاظ تنها رفتن به تهران] . این رفت و آمدهای هفتگی تجربه جدیدی در زندگی ام بود . از پیله ای که دور خود تنیده بودم خارج شدم .  زندگی خوابگاهی را تجربه کردم و یک ارتباط پاک را .... که بالا و پایین زیاد داشت . به خاطرش زیاد گریه کردم . حس های خوب و بدی را تجربه کردم . اعتماد کردم ؛ شکستم ؛ دوباره جان گرفتم و حالا ....

نمیدانم اینجا ، جای خوبی است یا نه اما حال من از همه روزهای گذشته بهتر است . اگرچه دلتنگم . اگرچه از سفر ، نرفته بازگشتم. اگرچه امروز یک ناهار دونفره زیبا را از دست دادم اما خوبم .

91 من بودم و تهران و همسفر . ما بودیم و دربند ؛ ما بودیم و پارکهای تهران ؛ ما بودیم و درکه ، تجریش ، امام زاده صالح ، میلاد نور ،فروشگاه یاس ، پیتزا رابه‎را ، کلاه فروش جمهوری ، پاساژ پلاسکو ، کافی شاپ نارسیس ، دانشگاه امیرکبیر، مترو ، آرژانتین ، میدان هفت تیــر ، میدان ولیعصر ، ونک ، بیمارستان کسری و خیلی جاهای دیگر . 91 من بودم و یک عالم دوست جدید که همسفرم بودند تا شهرم . 91 من بودم و دوستهای خوبی که در خوابگاه یافتمشان . 91 من بودم و مقطعی که سالها آرزویش را داشتم و حالا از بودن درش چون سگ پشیمان بودم . 91 من بودم و دانشگاهی که به هیچ حسابش نمیکردم . 91 من بودم و استادی که در عین منم منم‎هایش انسانیت را به من آموخت . 91 من بودم و آموخته‎ای که رویایش را داشتم . 91 من بودم و نازنینی که پاک ترین دل دنیا را داشت . 91 من بودم و گوشه گیری ها و فرار از جمع . 91 من بودم و حس دوست داشتنی نبودن و دور ماندن از همه دوستها و همکارها که فکر میکردم برایشان جذاب نیستم . من بودم و احساس مزاحم دیگران بودن . من بودم و تنهایی . 91 من بودم و ....

دقیقا همین است . تمام 91 همین ها بود . اما غم زیاد داشت . سختی زیاد داشت . دل کندن زیاد داشت و مشکلاتی که ناخودآگاه بی پایان میدیدم شان . مشکلات هنوز هست اما من انگار صبـــورتر شده ام .

91 من بودم و دوبار دیدار نسیـــم نازنین که هنوز باورم نمیشود این نسیــــم پر انرژی واقعی همان کسی است که اینجا از غم دل اش مینویسد . بی اغراق میگویم که عاشق شخصیت اش شده ام . دیدنش روح ام را به وجد می آورد . به خصوص که بار دوم اصلا در باورم نبود که امکان دیدارمان مهیا شود و شد . چه خاطره زیبایی برای من گذاشتی نسیــــم مهربانم ؛ اگرچه لذت یک ناهار دونفره دوستانه با تو را از دست دادم . هنوز هم شرمنده ام بابت گل پژمرده ام که دیر به دستت رساندم و منتظر فرصتی برای جبران :دی

 

91 من بودم و حسرت دیدار خیلی از دوستانم مثل الـینا ، بهار ، فریبا ، شاه بلوط که فکر میکردیم دیدار مهیا شود اما نشد . من بودم و دیدار دوست مهربانی که شاید بهتر باشد اسمش را نبرم اما خودش میداند :) . حیف که دیدارمان در بحرانهای روحی من بود . اما همین که دیدمت سعادتی بود

91 من بودم و بغضهایی که شب قدر‎ش از سرِ شب تا خود سحر بارید و التماس کردم و منتظر برآورده شدنم . اما از آن 10 حاجت که 110 تومان برایش نظر داشتم 5 تا را بیشتر به خاطر نمی آورم .

91 من بودم وبلاگی که میخواستم دیگر هیچ کس نخواندش . من بودم و پست هایی که رمزدار شد و حتی رمزش در خاطرم نیست . من بودم و.....

نمیدانم خوب بود یا بد . اما هرچه بود گذشت . حالا من هستم و بهاری دیگر از بهارهای زندگی . بهاری که تا همین چند روز گذشته اش به بدی برایم گذشت . البته به جز روزهای سفر . حالا من هستم و بهاری که دلم میخواهد از نو بسازمش . 

این روزها راحتر نفس میکشم . به ندرت آرزوی نبودن میکنم . پُرم از فکرهای خوب . پُرم از برنامه های متنوع . فقط کاش انگیزه‎هایم دوباره شعله‌‎ور شوند و روحم را به وجد آورند تا زیر و رو کنم این دنیای بی حرکت‎ام را

من هنوز شریک زندگی‌ام را در انتظارم . 

 

نوشته شده در 22 فروردین

دوست نوشت : شاه بلوط ام یاز هم تسلیت عرض میکنم . روح پدرت قرین رحمت و دعای خیرش بدرقه راهتان نازننیم




|جمعه ٢۳ فروردین ۱۳٩٢| ۸:٠٠ ‎ب.ظ|بانوے باراטּ نظرات ()

دو روز منتظر بودیم . بالاخره رسید . اگرچه کسی مزاحم ما شد و نذاشت به استقبال ورودش بروم. اما همین که میدانم آمده نفس مرا تازه میکند 

قدم زدن در حاشیه اش ؛ چند ماه گذشته عایدی جز درد نداشت . درد نبودنش . درد نبودن جایی برای خالی کردن بغض های فروخورده و شادیهای عمق دل

اگرچه روحش آنقدر بزرگ است که با قدمگاهش هم میشد درد دل کنی اما آنقدر درد داشت دیدنش که ترجیح میدادی کمتر سراغش را بگیری

دوباره آمد و زنده کرد مرا ، مردم مرا و شهر مرا

 

 

 

 

 

 

 

 

مقدمت مبارک زنده رود زیبا

 

+ حالم خوش نبود . دلیلی برای نوشتن نداشتم . حتی توان تایید نظرات هم . اما انگار در خواب زنده رود به ملاقاتم آمده و آرامم کرده که امروز اینطور سرحال هستم .

امروز یکی از بهترین روزهای خداست و من جشن میگیرمش انشالله




|سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢| ۸:۳٧ ‎ق.ظ|بانوے باراטּ نظرات ()

بهار از راه رسیــــد و  من تلاشم در بهـــاری بودن است . 

این روزها نه شادم نه غمگین . روانم در کمــاست تا دوباره خودش را بیابد . شاید وقت رسیدن بهار در کما بودن نعمتی باشد برای تولد دوباره . تصمیم های بزرگ و زندگی متفاوت

تنها مانده ام چگونه محبت های بی دریغتان را جبران کنم .

 

 

 

 

 

 

 

بهارتان بهاری و لبـــریز عشق




|پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢| ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ|بانوے باراטּ نظرات ()

غم که از حد بگذرد
دیگر هیچ کس را به درونت راه نمیدهی
حتی اگر ادای آدمهای شاد را در بیاوری
حتی اگر همه را به مهمانی دل ات دعوت کنی

 

دیگر دور از دسترس میشوی
خیلی دور ...آنوقت اگر بشود آنچه تو میخواستی

دیگر توان خیلی چیزها را نداری که ادامه بدهی
و خیلی از حق ها را از دست میدهی
اول از همه حق انتخاب را
آخر ضعیف تر از این حرفها میشوی
که بتوانی کسی را کنارت حفظ کنی
اگر حالا باشد
فردا خواهد برید
خواهد رفت
چون تو توانایی خیلی چیزها را از دست داده ای
که او رویایش را در سر پرورانده
و امیدوارش شده

 

 

 

 

 

 

 

 

باران نوشت : مـــــــرا ببــــــــــــــــخش . که تا این حد ضعیف و ناتوان شده ام که نیستم

کـــاش  حالم خوش بود . کاش زندگی ِ درونی این روزهایم عادی بود . کاش این همه ترس از وجودم رخت بر می بست تا قبل از دیشب . شاید آنوقت دیشب و امروز جز بهترین روزهای زندگی ام میشد . آنوقت مثل ندید بدیدها با هول و عجله مینوشتم دارم عــــروس میشوم . شاید حتی ایام عید این اتفاق میفتاد . اما من جُربُزه هیچی ندارم . هیـــچــــی. 

چقدر انتظار کشیدم واسه رسیدن چنین روزی .... کاش کمی زودتر بود .... ای کاش قبل از این همه رنج بود . قبل از این همه آشفتگی . ای کاش بچه تر بودم و الان قدمگاهم آسمان بود .

خدا ؛ کاش در مورد من کمی تجدید نظر کنی 




تگ ها :
|دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱| ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ|بانوے باراטּ نظرات ()
miss-A